شب تاریک است... همانند روزگار سیاه...

و شب بلند و طولانی است ...همانند طولانی بودن قصه ی زندگی...

نشسته ای ... زانو بغل گرفته ای... و ___سکوت___ شب را میشماری...

به تاریکی شب فکر میکنی ...می ترسی زانوهایت را محکم تر فشار میدهی...

نگران چه هستی؟  مگر به طلوع افتاب بعد از هر شب تاریک و طولانی و سرد اعتماد نداری؟

به خورشید اعتماد کن ... سحر نزدیک است...