بالاتر از رنجش...
می دانی بالاتر از رنجیدن هم هست، من انجا را می شناسم، من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم، اشنای پلیدیست...
من با گم شدن مأنوسم...جایی که در خلوت خود می گریی و در سکوت حقیرانه خود ، با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی،و با زندگی می جنگی...و با زندگی و با خودت... ، با منیت حقیقی ات...با خواسته های واقعیت و عاقبت... گم می شوی.
جایی میان سرنوشت و جبر و اختیار و خواسته های انسانی ات...
من در تردید زندگی کرده ام! جایی که میان رفتن و ماندن معلقی...جایی که از درد عشقی می سوزی که از ان نه گریزی هست و نه پناهی به ان...
من پاییز را می شناسم...در پاییز زاده شده ام...رشد کرده ام و به پایان رسیده ام...پاییز فصل من است... فصلی که هر انچه می کاری سبز ، زرد درو می کنی...
پاییز، جایی که در کشت زار زندگی ات ،همه دست رنجت ،تطاول خزان سرنوشت می شود و عاقبت دوباره تو می مانی و هیچ... تو می مانی و زمستانی سرد...
هیچ باوری را باور ندارم...باور کدام مهربانی، که فردا ، نامهربانی اش به نا باوری گرفتارت نکند؟باور کدام نگاه عاشقانه، که فردا در هجوم رنگ و هیاهو رنگ سرد بی مهری نگیرد...؟ باور کدام کلام عاشقانه که فردا در گذر زمان ، رنگ احبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟...
دل بستن را باور ندارم... با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را می کند...
هوای تو را که چون من زخم خورده ی خنجر عاطفه ها ی گنگ و نا معلومی... هوای تو راکه چون من ، تسلیم به سر نوشت را خوب می شناسی... هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض گلویت را در تاریکی شب بر بالش ارزوهایت رها می کنی... و برای درمان بلای عشقی که مبتلایت کرده از من می گریزی...
نمی دانی... و باور نمی کنی ،ولی گاهی که اسمان دلم بارانی است... عجیب، هوای با تو باریدن می کنم...
چه کسی باور می کند که بی تو، برای تو ، بی صدای گریستن،هنوز هم برایم با طراوت ترین بارش دنیاست... و چه کسی باور می کند که در میان قاب پنجره خالی، مرا به منظره خالی خیره می کند ، تصویر خیالی از نگاه گرم و عاشقانه توست... نگاه گرم و مهربانی که از دنیای عاطفه سبز توست و برای دوباره روییدن محتاج تنها یک بارش دیگر است... چه کسی باور می کند که این قدر محتاج با تو گفتن و از تو شنیدن باشم؟
چه کسی حتی خود تو...؟اری ، من با گم شدن مأنوسم...جایی است که با اشناترین اشنایت هم غریب می مانی...جایی است که در اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی که برایت گنگ و نا مفهوم اند چیزی نمی بینی ،چیزی نمی شنوی... اری بالاتر از رنجیدن هم هست! من ان را می شناسم... اشنای پلیدیست... نه سایه است و نه افتاب.... گریز از خویش است و پناه بردن به هیچ...فرار می کنی از انچه می دانی و پناه می بری به انچه نمی شناسی...
فریاد می کشی...اشک می ریزی،نگاهت می کنند...اما صدایت را نمی شنوند...اشکهایت را می بینند... تو را در اغوش می گیرند، اما طپش قلبت را نمی شنوند... چه حس غریبیست... احساس می کنی چه قدر غریب مانده ای... ؟!
تو را می پرسند از انچه که تو را بر ان
جوابی نیست... در خویش می شکنی .... خرد می شوی....! کسی صدای شکستنت را
نمی شنود..... به زانو در میایی... به زمین می افتی... اما کسی غروب غرور
زندگی ات را در چشمانت نمی بیند... و از تو می گریزند و تو از همیشه تنها
تر می شوی.... و تنها یی بر بی کسی ات می گرید... :(
اری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست...من ان را می شناسم...اشنای پلیدیست....من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم.... بارها و بارها ان را گریسته ام...
دختر غم