وقت رفتن 8->
نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیست تصور کن یه مردو با چشمای خیس
نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو خدا نگهدارت اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت
واسه من یه پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باش و تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بیوقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت
خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقه م با اون لباس گلدارت
و دلخوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
به یادگار میبرم امشب خدا نگهدارت
بـــــــی ســــــر و ســــــــامــــون رفـــیـــــق بــــــغــــــــض جـــــــــــاده
بـــــــی هــــمـــه چـــیــــز شــــد حـــیـــف از ایــن عــــشــــق ســـاده
هرچی لبه تو دنیاست مجیز تو رو میگن تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هرچی دسته تو حسرت دامن توهِ تو آخرین جوابی واسه یه خواسته بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خسته ست اون آخرین درِ نجاتی که همیشه بسته ست
تو یه تکرارِ خسته ای که فقط یک باره وحدت اون دردایی هستی که بی شماره
من تو اسم تو تکثیر شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره
شعرِ که خونِ تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این حجرت غمگینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دق دقه کن
بزار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرمو رو زبونت لق لقه کن
واسه کسی که خرابه عمری زیر آوارت آخرین جمله همینه خدا نگهدارت
آخرین جمله همینه خدا نگهدارت
بـــــــی ســــــر و ســــــــامــــون رفـــیـــــق بــــــغــــــــض جـــــــــــاده
بـــــــی هــــمـــه چـــیــــز شــــد جـــــــــز از ایــن عــــشــــق ســـاده